سقوط
دلم شکست وقتی آروم آروم خودش رو از آسمون رویاهام کشوند به پست ترین حد یه
انسان
آروم آروم بدون این که متوجه این سقوط بشم . . .
حکایت
یه جایی نوشتم:
حکایت غریبی است حکایت من و تو ،حکایت ما
حکایت باورهایی که لگدمال عشق شد
قلبهایی که زیستن را به یاد آورد اما چه زود
هنگام به خواب مرگ رفت
آشنایی: حکایت باور دوباره عشق
دلی که با دیدن مهربانی یک نگاه فرو ریخت و زیر
پای نفرت به فراموشی سپرده شد
حکایت عشق و نفرت، حکایت تار مو
شبهای عاشقانه ای که با گله گذشت و نفهمیدی حکایتش فقط ناز بود و
نیاز
حکایت یوسف و زلیخا، نه، حکایت یوسف و چشمان به انتظار
نشسته
حکایت خاطره هایی که شد تجلی زندگی
یادی که شد تقدس نام زیبای تو
حکایت غریبی است حکایت من و تو
بودن اما بدون جایی برای بودن
حکایت صبوری وصبوری و صبوری
این بار حکایت من
یه دوست ناشناس جوابی داده که دلم نیومد اینجا نذارمش:
گفتی حکایت است
ولی
نه
شکایت است.
از رنج خواندی و ازباور
وغرور
از اینکه ادمی به دمی صبر میکند
از اینکه اشک
بغض مرا ابر میکند.
از روز گار پر ملالت غدار کن
گله
از انچه کرده با دل تو یار ، کن گله
اما فراق
به گفتن نگنجدی
این یک امانت است.
ممنون از توجهشون و جوابشون
جای خالی
وقتی نبودی و جای خالیت حس نشد بدون که از اول جایی نداشتی
امضا: خودم
بعد از مدتها
بعد از مدتها سلام
خیلی اتفاقا افتاده اما دیگه نمی خوام برام مهم باشه چیزی
بهت سر می زنم
بای
← صفحه بعد
نظرات ()